تبليغاتX
ماه بالای سر تنهایی ست
MOON IS ABOVE LONE
 تو رفتی من غریب شدم - You" went away, and "I" got lonely"
تو رفتی من غریب شدم

چه دنیای عجیبیه !!!!!

"You" went away, and "I" got lonely,

                        What's wrong with this world? !!!!


برچسب‌ها: تو, رفتی, من, غریب, شدم
|+| نوشته شده توسط by M.Amiri در 90/11/04  |
 محبت - Love
کاش انسان در بدن خود یک حس مجزا برای درک محبت دیگران و یک ابزار مستقل برای ابراز محبت داشت.

I wish human had an individual tool to express his love and an individual sense to understand other's love, in his own body.

|+| نوشته شده توسط by M.Amiri در 90/06/16  |
 لالايي تلخ - The Bitter Lullaby

لالا لالا نخواب سودی نداره

همون بهتر که بشماری ستاره

همون بهتر که چشمات وا بمونه

که ماه غصش نشه تنها بیداره

لالا لالا نخواب میدونه جنگه

دست هر کی میبینی یه تفنگه

یه عمره دور چشماش گشتم اما

نفهمیدم که اون چشما چه رنگه

لالا لالا نخواب زندونه دنیا

سر ناسازگاری داره با ما

بشین بازم دعا کن واسه اونکه

ما رو اینجا گذاشت تنهای تنها

.....

لالا لالا نخواب تیرس چراغم

مثل آتشفشان می مونه داغم

بجونه گلدونا کم غصه ای نیست

هزار شب شد نیومد باز سراغم

لالا لالا نخواب خواب که دوا نیست

دل دیوونه داشتن که خطا نیست

میگن دست از سرش بردار نمی شه

آخه عاشق شدن که دست ما نیست

.....

لالا لالا نخواب سرما تو راهه

همیشه عمر خوشبختی کوتاهه


میگن با یه فرشته اونو دیدن

دروغه جون دریا اشتباهه

لالا لالا نخواب تلخ جدایی

کمر خم میشه زیر بی وفایی

تو بیدار باش همه تو خواب نازن

برای کی بخونم پس لالایی

لالا لالا نخواب تنهایی زرده

اگه طولانی شه مثل یه درده

اگه چشم انتظار باشی که هیچی

دروغ میگی به دل که برمیگرده

......

لالا لالا نخواب دنیا خسیسه

واسه کم آدمی خوب می نویسه

یکی لبهاش تو خوابم غرق خندست

یکی چشماش تو خوابم خیسه خیسه

لالا لالا نخواب عاشق یه سیبه

همیشه سرخ و تبدارو غریبه

تا اون بالاست رسیدست اما تنهاست

پایینم که بیفته بی نصیبه

......

 لالا لالا بخواب دنیا همینه

<<شاعرش رو تو نت پیدا نکردم>>

 

|+| نوشته شده توسط by M.Amiri در 89/12/15  |
 بي عدالتي: يك واقعيت كشنده - Injustice: A Killing Fact

,All people are equal
.But some are more equal than others

همه انسانها با هم برابرند،
اما بعضي ها برابرترند.

---------------------------------------------------------------------------------

... معلم ناله آسا گفت:
بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد:
" يك با يك برابر نيست."

:teacher said, as he was whining...
:children! write it in your notes
"one is not equal to one"

---------------------------------------------------------------------------------

يك با يك برابر نيست one is not equal to one

يك با يك برابر نيست

|+| نوشته شده توسط by M.Amiri در 89/11/13  |
 يك پايان تلخ - A bitter ending

شاید یک پایان تلخ؛ بهتر از یک تلخی بی پایانه.

.Maybe a bitter ending; is beter than an endless bitterness

------------------------------------------------------------------------------------

حالا كه دلت رفته دستات رو نميگيرم.

.Now that your heart is not mine, I would not hold your hand

------------------------------------------------------------------------------------

  Keep yourself away
Far away from me

    I for ever stay
      Your perfect enemy

از من دور شو
بسيار دور

من هميشه دشمن تو خواهم ماند
 تا لب گور

------------------------------------------------------------------------------------

What am I supposed to do
? Sit around and wait for you
Well I can’t do that
And there’s no turning back
I’ve had time to think it through
And maybe I’m too good for you

فكر ميكني حالا چكار ميكنم؟

مينشينم و منتظرت ميمانم؟

اما من اين كار را نميكنم

هيچ راهي هم براي بازگشت وجود ندارد

من خيلي فرصت داشتم كه به اين موضوع بيانديشم

شايد من براي تو خيلي زياد بودم

------------------------------------------------------------------------------------

يك پايان تلخ a bitter ending

|+| نوشته شده توسط by M.Amiri در 89/11/10  |
 يك سوال ساده - A simple question

I'm suspicious of Earth statistics

If this surface is full of people

So why alot of people are alone?

---------------------------------------------------------------------------

من به آمار زمین مشکوکم

اگر این سطح پر از آدم هاست

پس چرا این همه آدم تنهاست؟

---------------------------------------------------------------------------

تنهايي lonely

|+| نوشته شده توسط by M.Amiri در 89/11/10  |
 مرگ بی چون و چرا - Peremptory Death

   بودن اینجا که منم                         مرگ بی چون و چـــــــــراست

همه چی از بد و خوب                            قصه رنگ و ریـاست!       

مرگ بی چون و چرا

|+| نوشته شده توسط by M.Amiri در 89/07/05  |
 پیله ای برای پرواز - A Cocoon For Flight

 

در پیله تا به کی بر خویشتن تنی

پرسید کرم را مرغ از فروتنی

 

تا چند منزوی در کنج خلوتی

دربسته تا به کی در محبس تنی

 

 در فکر رستنم ـ پاسخ بداد کرم ـ 

تنها نشسنه ام زینروی منحنی

 

هم سال های من پروانگان شدند

جستند از این قفس،گشتند دیدنی

 

در حبس و خلوتم تا وارهم به مرگ

یا پر بر آورم بهر پریدنی

 

اینک تو را چه شد کای مرغ خانگی!

کوشش نمی کنی،پری نمی زنی؟

پیله پرواز cocoon flight

|+| نوشته شده توسط by M.Amiri در 89/06/25  |
 حسرت - Regret

از مهر روی گلرخان در سینه دارم خارها
آتش به جان و دل زنند این آتشین رخسارها

regret حسرت
بر روی ما ای باغبان بگشا در این باغ را
تا کی به حسرت بنگریم از رخنه‌ی دیوارها

|+| نوشته شده توسط by M.Amiri در 89/06/06  |
 نوبت ما که میرسه ... when it turns on us

جیره ی خوشبختیه ما

به دست هر بی سر و پا

نوبت ما که میرسه 

 نوبت ما که میرسه

ابریشم آتیش میگیره

ستاره وارونه میشه

فواره بازیش میگیره

نوبت ما که میرسه

تنهایی هم نوبتیه!

ساده شدن بی خودیه

عاشقی بی حرمتیه 

نوبت ما که میرسه

...

|+| نوشته شده توسط by M.Amiri در 89/06/05  |
 فراموش شدن - to be forgotten
بیخوابی درد فراموشی ست

                                          و درمان چشم هایی که بسیار بسته مانده اند.

بی خوابی

|+| نوشته شده توسط by M.Amiri در 89/06/01  |
 میون گریه هام میخوام بخندم - I want to laugh among my cries

میخوام به سردی شبهام بخندم

میخوام به پوچی فردام بخندم

وقتی می بینمت با دیگرونی

 تو اوج گریه هام میخوام بخندم

میخوام داد بزنم تنهای تنهام

میخوام وقتی میگم تنهام بخندم

تنهای تنهام

|+| نوشته شده توسط by M.Amiri در 89/05/26  |
 حسین پناهی - Hosein Panahi

یادی از حسین پناهی

 hosein panahi حسین پناهی

میزی برای کار
کاری برای تخت
تختی برای خواب
خوابی برای جان
جانی برای مرگ
مرگی برای یاد
یادی برای سنگ...

این بود زندگی؟!!!

*******************************************************

 

خب ..آره که خیابونا و بارونا و میدونا و آسمونا ارث بابامه

واسه همینه که از بوق سگ تا دین روز

این کله پوکو میگیرم بالا

و از بی سیگاری میزنم زیر آواز

و اینقدر میخونم

تا این گلوی وا مونده وا بمونه....

تا که شب بشه و بچپم تو یه چار دیواری حلبی

که عمو بارون رو طاقش

عشق سیاه خیالی منو ضرب گرفته

شام که نیس

خب زحمت خوردنشم ندارم

در عوض

چشم من و پوتینای مچاله و پیریه که

رفیق پرسه های بابام بودن

بعدشم واسه اینکه قلبم نترکه

چشمارو میبندم و کله رو ول میکنم رو بالشی که پر از گریه های ننمه  

گریه که دیگه عار نیست

خواب که دیگه کار نیست

 تا مجبور بشی از کله سحر

یا مفت بگی و یا مفت بشنفی و

آخر سر اینقدر سر بسرت بذارن که

سر بذاری به خیابونا

*******************************************************

 

کهکشانها کو زمینم؟

زمین کو وطنم؟

وطن کو خانه ام؟

خانه کو مادرم؟

مادر کو کبوترانه ام؟

معنای این همه سکوت چیست؟

من گم شده ام در تو یا تو گم شدی در من ای زمان؟!

کاش هرگز آن روز از درخت انجیر پائین نیامده بودم!!

کاش!

*******************************************************

 

چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان

نه به دستی ظرفی را چرک میکنند

نه به حرفی دلی را آلوده

تنها به شمعی قانعند

واندکی سکوت

*******************************************************

 

جا مانده است
 چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه و
نه دندانهای سفید

 *******************************************************

 

   دل ساده

    برگرد و در ازای یک حبه کشک سیاه شور
 
    گنجشک ها را

    از دور و بر شلتوک ها کیش کن

     که قند شهر

     دروغی بیش نبوده است !!

 *******************************************************

 

بیراهه رفته بودم

آن شب

 دستم را گرفته بود و می کشید

 زین بعد همه عمرم را

 بیراهه خواهم رفت  !!

|+| نوشته شده توسط by M.Amiri در 89/05/16  |
 بی تو - Without You

 

تو خیال کن آدمای همه دنیا توی شهره

توی شهر بی تو اما دل من با همه قهره

تنها

|+| نوشته شده توسط by M.Amiri در 89/05/14  |
 آدم اینجا تنهاست. - The mankind is alone here.

آدم اینجا تنهاست

آدم اینجا تنهاست - mankind is alone here

هرجوری بهش فکر کنی آدم اینجا تنهاست. همین به زندگی یه تهمایه و طعم وحشت داده. تنها چیزی که تو این تنهایی همراه آدمه تخیله. بیمرز و بی تعریف. به هر شکلی که دوست داشته باشی درمیاد. همیشه همونیه که میخوای. هیچکس جز خودت بهش راه نداره مگر اینکه خودت بخوای.

تخیل همون سایه نارون زندگی ماست.

 خوش به حال بچه ها که تخیل یه قسمتی از زندگیشونه.

تخیل  imagine

و در این تنهایی

سایه نارونی تا ابدیت جاری ست.

|+| نوشته شده توسط by M.Amiri در 89/05/14  |
 "شاید"ها - Maybe"s "

 

شب و روزت همه بیدار
که آید شاید،
کور شد دیده بر این
کوره ره شایدها!
شاید-ای دل-!
که مسیحا نفست
آمد و رفت!
باختی هستی خود
بر سر می آیدها...

شب و روزت همه بیدار

|+| نوشته شده توسط by M.Amiri در 89/05/07  |
 زندگی چیز عجیبیه.Life is a strange thing

گاهی گمان نمی کنی , ولی میشود
گاهی نمی شود که نمی شود


گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود


گاهی گدای گدایی و بخت با تو نیست
گاهی تمام شهر گدای تو می شود...


 match point

مونولوگ ابتدایی فیلم Match Point که فوق العاده قشنگه:

The man who said "I'd rather be lucky than good" saw deeply into life. People are afraid to face how great a part of life is dependent on luck. It's scary to think so much is out of one's control. There are moments in a match when the ball hits the top of the net, and for a split second, it can either go forward or fall back. With a little luck, it goes forward, and you win. Or maybe it doesn't, and you lose.

شانس chance 

احساس میکنم اصول زندگی بر دو پایه استواره (البته خیلی هم استوار نیست) : جبر و احتمال.

نمیخوام منکر اختیار و تلاش بشم. ولی باید واقع گرایانه زیست. اونقدر که شانس تو زندگی نقش بازی میکنه هیچ چیزی تو زندگی تاثیر نداره. بازم میگم منکر تلاش و انتخاب انسان نمیشم. ولی در واقع نتیجه تلاش ها و انتخاب های آدم هم به شانس بستگی داره. این یه واقعیته. مثال های نمونه زیادی میشه از قرآن و سخنان بزرگان زد. ولی ترجیح میدم پرگویی نکنم.

I'd rather be lucky than good.

زیاده عرضی نیست

|+| نوشته شده توسط by M.Amiri در 89/05/07  |
 من و تو / تاتو - You and I / t.A.T.u
من و تو /  تاتو

You and I / t.A.T.u

tatu تاتو

 

این شعر یکی از قشنگ ترین ترانه هایی که تو این سالها شنیدم.

.This lyric is one of best poems i heared in recent years

 

You and I
Holding tight
You and I
Gotta fight
You and I
Side by side
You and I
Say goodbye
You and I
Feels so right
You and I
Holding tight
You and I
Side by side
You and I
For the rest of our lives

Every night
We're all alone
Every night
My only hope
Is the light that's shining from inside you
'Cause you believe in what we are
You believe in what we'll be
Give me strength so I can stand beside you

No truths to confirm
No lies to deny
Too hopeless to care
We're too scared to cry

You and I
Holding tight
You and I
Gotta fight
You and I
Side by side
You and I
Say goodbye
You and I
Feels so right
You and I
Holding tight
You and I
Side by side
You and I
For the rest of our lives

Cast aside
To an angry street
Criticized
For what we believe
If we hide maybe we can make it through this
?Is it fair to be thrown away
?Is it fair that we live this way
...Victimized for a life we didn't ask for

No truths to confirm
No lies to deny
Too hopeless to care
We're too scared to cry

You and I
Holding tight
You and I
Gotta fight
You and I
Side by side
You and I
Say goodbye
You and I
Feels so right
You and I
Holding tight
You and I
Side by side
You and I
For the rest of our lives

:ترک صوتی ترانه از 4shared

:Audio track from 4Shared

http://www.4shared.com/audio/3WzpnCNc/TATU_-_You_And_I.htm

|+| نوشته شده توسط by M.Amiri در 89/03/20  |
 قضاوت نکنیم Do not prejudge

تنها "نکن"ی که معتقدم نباید بکنم "پیشداوری"ه.

The only "Do not" I believe that i must not do is "prejudge".

اگه میخوای درباره ی راه رفتن کسی قضاوت کنی حداقل چند قدم با کفشهاش راه برو.

Before you judge someone's walking, first walk a mile in his shoes. 

قضاوت نکن، در غیر اینصورت مورد قضاوت قرار میگیری.

Do not judge, or you too will be judged.

یک کتاب رو از روی جلدش قضاوت نکن.

don't judge a book by its cover.

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ سالهاش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد: پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.
کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را میشنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند.
ناگهان پسر جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت میکنند.
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند.
باران شروع شد. قطراتی از باران روی دست پسر جوان چکید.
او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران میبارد، آب باران روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمیکنید؟!
مرد مسن در پاسخ گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند ...

One old man was sitting with his 25 year old son in the train.
Train is about to leave the station. All passengers are settling down their seat.
As train started young man was filled with lot of joy and curiosity. He was sitting on the window side. He went out one hand and feeling the passing air.
He shouted, "Papa see all trees are going behind". Old man smile and admired son feelings.
Beside the young man one couple was sitting and listing all the conversion between father and son.
They were little awkward with the attitude of 25 years old man behaving like a small child.
Suddenly young man again shouted, "Papa see the pond and animals. Clouds are moving with train".
Couple was watching the young man in embarrassingly.
Now its start raining and some of water drops touches the young man's hand.
He filled with joy and he closed the eyes.
He shouted again," Papa it's raining, water is touching me, see papa".
Couple couldn't help themselves and ask the old man.
"Why don't you visit the Doctor and get treatment for your son."
Old man said, “Yes, We are coming from the hospital as today my son got his eye sight for first time in his life".

 

|+| نوشته شده توسط by M.Amiri در 89/02/06  |
 كدامين پل شكسته است؟ ?Which bridge is broken

دختران روستا به شهر فكر مي كنند! دختران شهر در آرزوي روستا مي ميرند! مردان كوچك به آسايش مردان بزرگ فكر مي كنند! مردان بزرگ در آرزوي آرامش مردان كوچك مي ميرند! كدامين پل در كجاي جهان شكسته است كه هيچ كس به خانه اش نمي رسد ؟

?Which bridge is broken?, and where is that? why nobody can return to his house

|+| نوشته شده توسط by M.Amiri در 89/02/04  |
 توصیف شکلک های یاهو مسنجر با زبان شاعرانه !

توصیف شکلک های یاهو مسنجر با زبان شاعرانه !




ز جان شیرین‌تری ای چشمه‌ی نوش
سزد گر گیرمت چون جان در آغوش

نظامی




لبخند معاوضه كن با جان شهریار
تا من به شوق این دهم و آن ستانمت

شهریار





چگونه شاد شود اندرون غمگینم؟
به اختیار كه از اختیار بیرون است

حافظ






به چشمك این همه مژگان به هم مزن یارا!
كه این دو فتنه به هم می‌زنند دنیا را

شهریار





گاهی به نوشخند لبت را اشاره كن
ما را به هیچ صاحب عمر دوباره كن

فروغی بسطامی





خیال حوصله بحر می‌پزد هیهات
چه‌هاست در سر این قطره محال‌اندیش

حافظ





عجب عجب كه برون آمدی به پرسش من
ببین ببین كه چه بی‌طاقتم ز شیدایی

مولانا





آرامِ دل غمگین، جز دوست كسی مگزین
فی‌الجمله همه او بین، زیرا همه او دیدم

فخرالدین عراقی





منم شرمنده زین یاری كه كردی
همین باشد وفاداری كه كردی

وحشی بافقی





بده یك بوسه تا ده واستانی
از این به چون بود بازارگانی!؟

نظامی





ما را همین بس است كه داریم درد عشق
مقصود ما ز وصل تو بوس و كنار نیست

عبید زاكانی





چندین شكستِ كارِ منِ دلشكسته چیست؟
ای هرزه‌گرد مگر نیست كار دگرت؟

وحشی بافقی





مرا هجران گسست از هم، رگ و بند
مرا شمشیر زد گیتی، تو را مشت

پروین اعتصامی





گفتی تو نه گوشی (!) كه سخن گویمت از عشق
ای نادره گفتار كجا گوش‌تر از من؟

شهریار





آخرالامر گل كوزه‌گران خواهی شد
حالیا فكر سبو كن كه پر از باده كنی

حافظ





جمالش كرد حیرانم، چه ماه است آن نمی‌دانم
كه چشم از كشف ماهیت، نمی‌بندد تأمل را

اوحدی مراغه‌ای





كی توان حق گفت جز زیر لحاف
با تو ای خشم‌آور آتش‌سجاف!

مولانا





دریا و كوه در ره و من خسته و ضعیف
ای خضر پی‌خجسته مدد كن به همتم

حافظ





در راه عشق وسوسه‌ی اهرمن بسی است
پیش آی گوش دل به پیام سروش كن

حافظ





خواهم از گریه دهم خانه به سیلاب امشب
دوستان را خبر از چشم پرآبم مكنید

محتشم كاشانی





می می‌كشیم و خنده‌ی مستانه می‌زنیم
با این دو روزه‌ی عمر چه‌ها می‌كنیم ما

صائب تبریزی





به حال سعدی بیچاره قهقهه چه زنی
كه چاره در غم تو، های های می‌داند

سعدی






از هر طرف كه رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت

حافظ





تو را زین پس جز فرشته نخوانم
ازیرا كه تو آدمی را نمانی!

فرخی سیستانی





آن دگر گفت ای گروه زرپرست
جمله خاصیت مرا چشم اندرست

مولانا





مكن از خواب بیدارم خدا را
كه دارم خلوتی خوش با خیالش

حافظ





خواب مرگم باد اگر دور از تو خوابم آرزوست
خون خورم بی‌چشم مستت گر شرابم آرزوست

اهلی شیرازی





چون نماید به تو این دولت روی
رو در آن آر و به كس هیچ مگوی

جامی





نمی‌دانم كه دردم را سبب چیست؟
همی دانم كه درمانم تویی بس

اوحدی مراغه‌ای





گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید
گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نكنیم

حافظ





ما شبی دست برآریم و دعایی بكنیم
غم هجران تو را چاره ز جایی بكنیم

حافظ





آه از راه محبت كه چه بی‌پایان است
با دو منزل كه یكی وصل و یكی هجران است

صیدی





مرا صائب به فکر کار عشق انداخت بیکاری
عجب كاری برای مردم بیكار پیدا شد!

صائب تبریزی






رو مسخرگی پیشه كن و مطربی آموز
تا داد خود از كهتر و مهتر بستانی

انوری





گر به خشم است و گر به عین رضا
نگهی باز كن كه منتظریم

سعدی





من مریض درد عصیانم كه درمانم تویی
دردمند این‌چنین محتاج درمان شماست!

محتشم كاشانی





من چون نزنم دست كه پابند منی
چون پای نكوبم كه توئی دست‌زنان

مولانا





حباب‌وار براندازم از روی نشاط كلاه
اگر ز روی تو عكسی به جام ما افتد

حافظ





مرا كه سِحر سخن در جهان همه رفته است
ز سِحر چشم تو بیچاره مانده‌ام مسحور

سعدی





این بدان گفتم كه تا هر بی‌فروغ
كم زند در عشق ما لاف دروغ

عطار





مجلس تمام گشت و به پایان رسید عمر
ما همچنان در اول وصف تو مانده‌ایم

سعدی





ای غایب از نظر به خدا می‌سپارمت
جانم بسوختی و به دل دوست دارمت

حافظ

|+| نوشته شده توسط by M.Amiri در 88/09/05  |
 هنر شعر فارسی-اشعار زیبا و جواب های زیباتر از شاعران خوش ذوق - Art of Persian Poem

---------------------------------------------------------------------------------------------------

شعر "سیب" حميد مصدق:

تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت ؟



پاسخ فروغ فرخزاد:

من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ما سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك

 لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد

گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت؟

---------------------------------------------------------------------------------------------------

 شعر "کوچه" فریدون مشیری:

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه که بودم 

 

در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

 

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

یادم آید تو به من گفتی :

از این عشق حذر کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب ، آئینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا ،‌ که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!

 

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پیش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم"

باز گفتم که: " تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

اشکی ازشاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید،

یادم آید که از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم ، نرمیدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم!

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

 

 

پاسخ هما میرافشار:

بی تو طوفان زده دشت جنونم
صیدافتاده به خونم
تو چه‌سان می‌گذری غافل از اندوه درونم؟
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره‌ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی...
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
چون در خانه ببستم،
دگر از پا نشستم
گوئیا زلزله آمد،
گوئیا خانه فروریخت سر من
بی تو من در همه شهر غریبم
بی تو، کس نشنود ازاین دل بشکسته صدائی
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی
تو همه بود و نبودی
تو همه شعر و سرودی
چه گریزی ز بر من
که ز کوی‌ات نگریزم
گر بمیرم ز غم دل
به تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدایی؟
نتوانم، نتوانم
بی تو من زنده نمانم

---------------------------------------------------------------------------------------------------

شعر "چشم بیمار" امام خمینی :

من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم
چشم بيمار تو را ديدم و بيمار شدم
فارغ از خودشدم و کوس «انا الحق» بزدم
همچو منصور خريدار سردار شدم
غم دلدار فکنده است به جانم شرری
که به جان آمدم و شهره بازار شدم
درميخانه گشاييد به رويم شب و روز
که من از مسجد و از مدرسه بيزار شدم
جامه زهد و ريا کندم و بر تن کردم
خرقه پير خراباتی و هشيار شدم
واعظ شهر که از پند خود آزارم داد
از دم رند می آلوده مددکار شدم
بگذاريد که از ميکده يادی بکنم
من که با دست بت ميکده بيدار شدم

 

پاسخ آیت الله خامنه ای:

تو كه خود خال لبي از چه گرفتار شدي

تو طبيب همه اي از چه تو بيمار شدي

تو كه فارق شده بودي ز همه كان و مكان

دار منصور بريدي همه تن دار شدي

عشق معشوق و غم دوست بزد بر تو شرر

اي كه در قول و عمل شهره بازار شدي

مسجد و مدرسه را روح و روان بخشيدي

وه كه بر مسجديان نقطه پرگار شدي

خرقه پير خراباتي ما سيره توست

امت از گفته در بار تو هشيار شدي

واعظ شهر همه عمر بزد لاف من

ي دم عيسي مسيح از تو پديدار شدي

يادي از ما بنما اي شده آسوده ز غم

ببريدي ز همه خلق و به حق يار شدي

 

---------------------------------------------------------------------------------------------------

استفتا آقای غلامحسین توانا از آیت‌الله مکارم درباره حکم سیگار:

آیت‌اللّه مکارم، ای فقیه نیک نام
ای همه عزّ و کمال و رفعت و جاه و مقام

ای سراپا علم و عرفان، زاهد عصر و زمان
وی همه نورت کلام و وی همه نغزت پیام!

مکتب اسلام دارد چون تو مردی سرفراز
فاضل و عادل به گیتی، حاذق فقه و کلام

متن «تفسیر نمونه» منحصر شد در جهان
آفرین بر ذوق و طبع و مرحبا بر آن مرام

هر پیامش بی نظیر و هر بیانش دلپذیر
متنِ شیرین و روانش دل برد از خاص و عام!

ضمن تقدیم ارادت زان سپس، عرض سلام
محضر آن پاک مرد گوهر فرخنده نام

آنچه اکنون گشته سنگین، حلّ این معضل بود
این گِره بگشای و واکن باب رحمت روی عام

نیک دانی آنچه دارد بهر انسان ها ضرر
طبق فتوای فقیهان مصرفش باشد حرام

مصرف «سیگار» دارد بس ضررها را ز پی
گر ندارد آن زیانی، پس ضرر باشد کدام؟

این سموم بس کشنده روز و شب بیع و شرا
می شود اینجا و آنجا با کمال اهتمام

فرض آنکه عایداتش باشد از انجم فزون
می نیارزد آنچه دارد مرگ و بیماری مدام!

می نیارزد تا که انسان جان خود سازد فدا
عقل سالم کی پسندد این غُل و زنجیر و دام؟

این چنین چیزی که دارد پای تا سر شور و شر
از چه حاضر گشته دولت بهر توزیعش مدام؟

سالیانه صدهزاران مرده اند از این طریق
این ستم، گر نیست نقمت، پس چه باید داد نام

چیست فتوای شما در محو این «امّ الفساد»؟
یا چه دستوری نماید منع آن را تا قیام؟

ای فقیه بافضیلت! رأی خود کن آشکار
هر که گردد روسیاه و یا که گردد شادکام!

طول عمرت خواهم از درگاه حَیِّ لایزال
در سلامت پایدار و در سعادت مستدام!

 

 

پاسخ آیت‌الله مکارم:

می کنم با نام حق آغاز، اکنون این کلام
می فرستم بر جنابت صد درود و صد سلام!

نامه ات خواندم که بد از هر نظر «فصل الکلام»
دلنشین و جامع و زیبا و جالب خوب و تام

از محبتها و ابراز ارادتهای ناب
گشته ام ممنون و دارم از برایت یک پیام:

راست گفتی، مصرف «سیگار» دارد صد ضرر
بهر شیطان شد سلاح و بهر دیوان، هست دام!

شعله ای از نار دوزخ، آتشی از قهر ربّ
در فسادش شک نکن از مذهب خیرالانام!

آن که دل بندد به این «امّ الخبائث» در جهان
از حقیقت دور باشد، در طریقت هست خام!

گر بخواهی همچو «مِیْ» نامش بنه «امّ الفساد»
این به شکل «دود» باشد وان یکی «زهری» به جام

گر بزرگی از بزرگان جایزش بشمرده است
بر بنی آدم خطا ممکن بُوَد از خاصّ و عام!

آنچه گفتم یک اشارت بود در این مسأله
عاقلان را یک اشارت هست کافی، والسّلام!

---------------------------------------------------------------------------------------------------

شعر "لب خاموش" از هوشنگ ابتهاج (سایه):

امشب به قصه ی دل من گوش می کنی

فردا مرا چو قصه فراموش می کنی

این در همیشه در صدف روزگار نیست

می گویمت ولی توکجا گوش می کنی

دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت

ای ماه با که دست در آغوش می کنی

در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست

هشیار و مست را همه مدهوش می کنی

می جوش می زند به دل خم بیا ببین

یادی اگر ز خون سیاووش می کنی

گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت

بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی

جام جهان ز خون دل عاشقان پر است

حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی

سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع

زین داستان که با لب خاموش می کنی

 

پاسخ فروغ فرخزاد:

چون سنگها صدای مرا گوش می کنی

سنگی و ناشنیده فراموش می کنی

رگبار نوبهاری و خواب دریچه را

از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی

دست مرا که ساقهء سبز نوازش است

با برگ های مرده همآغوش می کنی

گمراه تر از روح شرابی و دیده را

در شعله می نشانی و مدهوش می کنی

ای ماهی طلائی مرداب خون من

خوش باد مستیت، که مرا نوش می کنی

تو درهء بنفش غروبی که روز را

بر سینه می فشاری و خاموش می کنی

در سایه ها ، فروغ تو بنشست و رنگ باخت

او را به سایه از چه سیه پوش می کنی؟

---------------------------------------------------------------------------------------------------

|+| نوشته شده توسط by M.Amiri در 88/08/27  |
 داستان شرط بندی پیرزن و رئیس بانک کانادا- old woman Bet with bank of Canada president

یک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی ۱ میلیون دلار افتتاح کرد . سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانک را ملاقات کند . و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاری کرده بود ، تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت . قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانک برای آن خانم ترتیب داده شد .

پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مرکزی بانک رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد . مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند . تا آنکه صحبت به حساب بانکی پیرزن رسید و مدیر عامل با کنجکاوی پرسید راستی این پول زیاد داستانش چیست آیا به تازگی به شما ارث رسیده است . زن در پاسخ گفت خیر ، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام که همانا شرط بندی است ، پس انداز کرده ام . پیرزن ادامه داد و از آنجائی که این کار برای من به عادت بدل شده است ، مایلم از این فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم دارید !

مرد مدیر عامل که اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد : بیست هزار دلار و اگر موافق هستید ، من فردا ساعت ده صبح با وکیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی کنیم و سپس ببینیم چه کسی برنده است . مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت ده صبح برنامه ای برایش نگذارد .
روز بعد درست سر ساعت ده صبح آن خانم به همراه مردی که ظاهراً وکیلش بود در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت .

پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیر عامل خواست کرد که در صورت امکان پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن به در آورد .
مرد مدیر عامل که مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به کجا ختم می شود ، با لبخندی که بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل کرد .

وکیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد . مرد مدیر عامل که پریشانی او را دید ، با تعجب از پیر زن علت را جویا شد .

پیرزن پاسخ داد : من با این مرد سر یکصد هزار دلار شرط بسته بودم که کاری خواهم کرد تا مدیر عامل بزرگترین بانک کانادا در پیش چشمان ما پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن بیرون کند!

 

پیرزن و رییس بانک کانادا  old lady and canada bank president

 

A little old lady went into the Bank of Canada one day carrying a bag of money. She insisted that she must speak with the president of the bank to open a savings account because, "It's a lot of money!"

After much hemming and hawing, the bank staff finally ushered her into the president's office(the customer is always right!)

The bank president then asked her how much she would like to deposit. She replied, "$165,000!" and dumped the cash out of her bag onto his desk.

The president was of course curious as to how she came by all this cash, so he asked her, "Ma'am, I'm surprised you're carrying so much cash around. Where did you get this money?"

The old lady replied, "I make bets."

The president then asked, "Bets? What kind of bets?"

The old woman said, "Well, for example, I'll bet you $25,000 that your balls are square."

"Ha!" laughed the president, "That's a stupid bet. You can never win that kind of bet!"

The old lady challenged, "So, would you like to take my bet?"

"Sure," said the president, I'll bet $25,000 that my balls are not square!"

The little old lady then said, "Okay, but since there is a lot of money involved, may I bring my lawyer with me tomorrow at 10:00 a.m. as a witness?"

"Sure!" replied the confident president.

That night, the president got very nervous about the bet and spent a long time in front of a mirror checking his balls, turning from side to side, again and again. He thoroughly checked them out until he was sure there was absolutely no way his balls were square and that he would win the bet.

The next morning, at precisely 10:00 am, the little old lady appeared with her lawyer at the president's office. She introduced the lawyer to the president and repeated the bet: "$25,000 says the president's balls are square!"

The president agreed with the bet again and the old lady asked him to drop his pants so they could all see. The president did.

The little old lady peered closely at his balls and then asked if she could feel them.

"Well, Okay," said the president, "$25,000 is a lot of money, so I guess you should be absolutely sure."

Just then, he noticed that the lawyer was quietly banging his head against the wall.

The President asked the old lady, "What the hell's the matter with your lawyer?"

She replied, "Nothing, except I bet him $100,000 that at 10:00 a.m. today, I'd have The Bank of Canada's president's balls in my hand."

|+| نوشته شده توسط by M.Amiri در 88/08/26  |
 عکس های زیبا از بهترین بازیگران ایران و جهان Beutiful images of best iranian/non-iranian actors/actr

                                             

 

برای دیدن عکس ها در سایز اصلی به ادامه مطلب بروید.

.click on continue to see images with actual size

 


ادامه مطلب continue
|+| نوشته شده توسط by M.Amiri در 88/07/17  |
 چند دقیقه به زندگی بخندیم - Chuckle to live for a few minutes

به به؛ چه مرد با سلیقه ای. آدم لذت میبره.

well done! what a man with taste. Very good.

دست ها بالا!

Hands up!

لطفا این دمپایی را ندزدید !!!

Please don't steal these slippers !!!

این آقای دکتر فحش های انگلیسی را بلد نیست.

This Doctor dosn't know abusives in English.

نیمکت ذخیره ها در فوتبال بانوان.

Women Football bench.

بوق نزن. شاگردم خوابه.

Don't use your horn, My pupil is asleep.

WOW

جوراب رییس بانک مرکزی را ببینید.

see Central Bank President Socks.

انقضا : یک ماه قبل از تولید.

Expiration date: one month before the production.

 


ادامه مطلب continue
|+| نوشته شده توسط by M.Amiri در 88/03/30  |
 زشتی ها و زیبایی ها - buties and uglies
بیاید با نمایش زشتی ها و زیبایی هایی که می بینیم، کنتراست زندگی رو بالا ببریم.

Rise contrast of life with showing buties and uglies.

|+| نوشته شده توسط by M.Amiri در 88/03/10  |
 گل سنگم - پرويز رحمان پناه - I'm lichen - Parviz Rahman Panah
تارنوازي زنده از " پرويز رحمان پناه" در كنسرت

" Parviz Rahman Panah " Playing Tar in Concert

فوق العاده ست

Excellent

" گل سنگم "

" I'm lichen "

براي ديدن موزيك-ويديو بر روي ادامه مطلب كليك كنيد

click Continue to watch Music-Video


ادامه مطلب continue
|+| نوشته شده توسط by M.Amiri در 88/02/21  |
 آينه - فرهاد مهراد - Farhad Mehrad - Mirror
موزيك-ويديو اجراي فوق العاده " آينه " با صداي  " فرهاد مهراد " در کنسرت

Nice Persian Video-Music " Ayeneh "-" Mirror " by " Farhad Mehrad "

 Farhad Mehrad

می بینم صورتمو تو اینه
با لبی خسته می پرسم از خودم
این غریبه کیه از من چی می خواد ؟
اون به من یا من به اون خیره شدم
باورم نمی شه هر چی می بینم
چشامو یه لحظه رو هم می ذارم
به خودم می گم که این صورتکه
می تونم از صورتم ورش دارم
می کشم دستمو روی صورتم
هر چی باید بدونم دستم میگه
منو توی اینه نشون می ده
می گه این تویی نه هیچ کس دیگه
جای پاهای تموم قصه ها
رنگ غربت تو تموم لحظه ها
مونده روی صورتت تا بدونی
 حالا امروز چی ازت مونده به جا ؟
اینه می گه تو همونی که یه روز
می خواستی خورشید و با دست بگیری
ولی امروز شهر شب خونه ات شده
داری بی صدا تو قلبت می میری
می شکنم اینه رو تا دوباره
نخواد از گذشته ها حرف بزنه

آینه می شکنه هزار تیکه می شه 

 اما باز تو هر تیکش عکس منه

عکسعا با دهن کجی به هم می گن
چشم امید رو ببر از آسمون
روزا با هم دیگه فرقی ندارن
بوی کهنگی میدن تمومشون

ترانه از : اردلان سرفراز

 

در ادامه مطلب موزیک ویدیوی آیینه را ببینید.

continue to see video-music


ادامه مطلب continue
|+| نوشته شده توسط by M.Amiri در 88/02/07  |
 مرداب - Swamp

شعر زیبای " مرداب " از " فروغ فرخزاد "


شب سیاهی کرد و بیماری گرفت
دیده را طغیان بیداری گرفت
دیده از دیدن نمی ماند  ‚ دریغ
دیده پوشیدن نمی داند ‚ دریغ
رفت و در من مرگزاری کهنه یافت
هستیم را انتظاری کهنه یافت
آن بیابان دید و تنهاییم را
 ماه و خورشید مقواییم را
 چون جنینی پیر با زهدان به جنگ
می درد دیوار زهدان را به چنگ
زنده اما حسرت زادن در او
مرده اما میل جان دادن در او
خود پسند از درد خود نا خواستن
خفته از سودای برپاخاستن
خنده ام غمناکی بیهوده ای

 ننگم از دلپاکی بیهوده ای
غربت سنگینم از دلدادگیم
شور تند مرگ در همخوابگیم
نامده هرگز فرود از با م خویش
در فرازی شاهد اعدام خویش
کرم خاک و خاکش اما بویناک
بادبادکهاش در افلاک پاک
ناشناس نیمه پنهانیش
شرمگین چهره انسانیش
کو بکو در جستجوی جفت خویش
 می دود معتاد بوی جفت خویش
جویدش گهگاه و ناباور از او
جفتش اما سخت تنها تر از او
هر دو در بیم و هراس از یکدیگر
تلخاکام و ناسپاس از یکدیگر
عشقشان سودای محکومانه ای
وصلشان رویای مشکوکانه ای 


آه اگر راهی به دریاییم بود

از فرو رفتن چه پرواییم بود
گر به مردابی ز جریان ماند آب
از سکون خویش نقصان یابد آب
 جانش اقلیم تباهی ها شود
ژرفنایش گور ماهی ها شود
آهوان ای آهوان دشتها
گاه اگر در معبر گلگشت ها
جویباری یافتید آوازخوان
 رو به استغنای دریا ها روان
جاری از ابریشم جریان خویش
خفته بر گردونه طغیان خویش
یال اسب باد در چنگال او
روح سرخ ماه در دنبال او
ران سبز ساقه ها را می گشود
عطر بکر بوته ها را می ربود
بر فرازش در نگاه هر حباب
انعکاس بی دریغ آفتاب
خواب آن بی خواب را یاد آورید                 
 مرگ در مرداب را یاد آورید

|+| نوشته شده توسط by M.Amiri در 88/02/01  |
 فقر - Poverty

نه از مهر و نه از کین می نویسم
نه از کفر و نه از دین می نویسم
دلم خون است ، می دانی برادر
دلم خون است ، از این می نویسم




روزگاری است که کس را به کسی یاری نیست
جز دل آزاری و نیرنگ و ریاکاری نیست


هرچه غم بود به دوش دل مردم شد بار
گوئیا قسمت ما غیر گرانباری نیست


ای بسا عامی مستغنی خوش خفته به ناز
زان که معیار دگر دانش و بیداری نیست


گمرهانند به بازار طمع راه سپار
غافل از آنکه شرف جنس خریداری نیست


کاروان دستخوش رهزن بیگانه شدست
ساربان، این روش قافله سالاری نیست


مردم زیر خط فقر به جان آمده اند

این دگر صحبت بی دینی و دینداری نیست


طرفی از ساغر اندیشه نبندی مستی
کس در این میکده ها طالب هشیاری نیست

|+| نوشته شده توسط by M.Amiri در 88/02/01  |
 
 
بالا
free counters